عجیب ولی آموزنده

دیروز با یکی از همکاران و دوستان قدیمی صحبت می کردیم و درباره ی مسایل آموزشی بحث و تبادل نظر می کردیم. خاطره ای برایم تعریف کرد که در طول دوره ی خدمتم کمتر با یک چنین مواردی برخورد داشته ام . این جا را از قول دوست عزیزم نقل می کنم :

طبق معمول زنگ تفریح در حال اتمام بود و من در میان بچه ها منتظر بودم تا همه به کلاس بروند . در سمتی از مدرسه کارگران مشغول ساختن زیربنای نمازخانه ی مدرسه بودند و من از دور نظاره گر آن ها . در همین حین یکی از دانش آموزان در حالی که با شتاب به طرفم می آمد و یک لیوان چای در دست داشت به سرعت خود را به من رساند و گفت آقا بگیرین که سوختم. من هم با نگاهی عاقل اندر سفیه و با عصبانیت گفتم خب از دسته اش بگیر تا نسوزی خدا مگه بهت عقل ندادهمتفکر؟؟؟!!! بلافاصله دانش آموز جوابی داد که هیچ وقت از خاطرم نمی رود..... گفت : آقا گفتیم از دسته اش نگیریم تا شما دسته اش را بگیرید و نسوزید...تعجبفرشته

کودکان افسانه ها می آورند                      درج در افسانه شان بس سرّ و پند

 

  (با تشکر از آقای علیرضا عباسی آموزگار شهرستان خلیل آباد)

/ 1 نظر / 7 بازدید

سلام بی زحمت یه دقیقه بیا وبلاگم و تو نظر سنجی شرکت کن[گل] راستی خواهش می کنم......خواهش می کنم .........وقتی اومدی کامنت دادی . برای حمایت از من کد لوگومو دانلود کن و تو وبت بزار .............منتظر حضورت هستم[لبخند] اینم ادرسه وبلاگمه http://behtarinkhanande.persianblog.ir/post/2